گویند که به روزگار  حکومت هارون عباسی روزی او و جعفر برمکی برای تفرج به باغ یکی دیگر از برمکیان رفته بودند. ضمن گشت و گذار در باغ سیب سرخ درشتی بر شاخه­ای نسبتا بلند از درختی دیدند. هارون خواست آن سیب را داشته باشد. جعفر گفت: قربان من دست­هایم را قلاب می­کنم شما بالا بروید و سیب را بچینید. هارون گفت: من می­ترسم از آن بالا بیفتم. من قلاب می­گیرم تو بالا برو. هارون قلاب گرفت و جعفر برمکی بالا رفت و چون باز هم دستش به سیب نرسید پا بر شانه هارون گذاشت و سیب را چید و به او داد و پایین آمد. صاحب باغ شاهد ماجرا بود. هنگام بیرو رفتن از باغ هارون از صاحب باغ سپاسگزاری کرد و گفت از من چیزی بخواه. وی قلم و کاغذی آورد و گفت قربان بنویسید که من با برمکیان هیچ نسبتی ندارم. هارون گفت ولی تو برمکی هستی. گفت باشد تقاضا دارم که شما به خط خودتان بنویسی که من برمکی نیستم. هارون دستخط داد و رفت.

چندی بعد که هارون فرمان قتل عام برامکه را صادر کرد، صاحب باغ را نیز گرفتند که گردن بزنند. وی دستخط خلیفه را نشان داد که نوشته برمکی نیست. ماجرا را به اطلاع هارون رساندند. او را احضار کرد و علت پرسید. صاحب باغ گفت: قربان آن روز که جعفر پا بر شانه شما گذاشت و بالا رفت من یقین کردم که به زودی با سر سقوط خواهد کرد. از این رو برای نجات جان خویش دست­خط خواستم.