اشتغالزایی در هزاره سوم طنز سیاسی 7

اشتغال زایی ابتکاری در هزاره سوم
 
مش حیدر خر جدیدی خریده بود و با ضربه­ های پیاپی که به کپل الاغ جدیدش می­زد، می­ کوشید زودتر خود را به مقصد برساند. میان راه غضنفر او را دید و پرسید: مش حیدر کجا با عجله. چرا این حیوان زبان بسته را این قدر می­زنی؟
-       ببین غضنفر بد جوری احساس تکلیف می­کنم. این وجدانم خارش گرفته هر چی آن را می­خارانم آرام نمی­شود. می­خوام زودتر به محل کار جدیدم برسم.   نمی­خوام حتی یک لحظه هم در خدمت­گذاری تاخیر کنم. برای خدمت به این ملت شریف همیشه باید عجله کرد و با شتاب چند برابر نسبت به گذشته کار کرد تا کاستی­ها جبران شود.
-       کدام کار جدید مش حیدر؟ تو که کاری نداری!
-       کدخدا در یک ابتکار جدید و در راستای اشتغال­زایی مولد و مؤثر و عمل به وعده­هایش دیشب کار بسیار مهمی را به من سپرده است.
-       چه کار مهمی؟ چه ابتکاری؟
-       ببین غضنفر ما مردمی متمدن و با فرهنگ هستیم. مردمی قانومند، مسؤولیت پذیر، بیدار و آگاه. دِهِ ما قانون خوبی دارد که بزرگان ما درستش کرده­اند و اجرای آن و نظارت بر حسن اجرای آن را به  کدخدا سپرده­اند. کدخدا هم که بنده خدا سرش شلوغ است و کلی کار دارد. این همه سفر. این همه افتتاح پروژه. این همه سخنرانی. این همه ملاقات. این همه نامه. این همه وعده. این همه جلسه. تازه در هر یک از این جلسه­ها هم که صدها مصوبه دارد. بنده خدای کدخدا اگر بخواهد فقط یک نیم نگاهی به هر یک از این مصوبه­ها بیندازد و آن­ها را امضا کند باید تمام دوره کدخدایی­اش فقط مصوبه امضا کند. کی به کارهای دیگرش برسد. بنا بر این در راستای تقسیم کارها، وظیفه نظارت بر اجرای صحیح روند کارهای آسیاب بالاده را به من سپرده است. تازه واگذاری کارها و نظارت بر اجرای آن­ها یکی از اصول مدیریت مدرن هم هست.
-       چی؟ گفتی نظارت بر چه چیزی را؟
-       بر حسن اجرای روند کارهای اسیاب بالا ده
-       شوخی نکن مش حیدر. مگر نمی­دانی که شوخی در کار امور ده و کدخدا جرم است.
-       نه بابا شوخی نمی­کنم. بسیار هم جدی هستم. بیا اگر باور نداری این هم حکمش. هنوز جوهر آن خشک نشده. بیا آها آه. بیا ببین هنوز دارد از آن جوهر می­چکد.
-       مش حیدر سنی از تو گذشته با همه چی شوخی با کدخدا هم شوخی!
-       به خدا شوخی نمی­کنم. این خط خود کدخدا است. تازه کلی هم از من تعریف کرده. از تخصص، تعهد، تجربه، کاردانی و وظیفه شناسی من.
-       مش حیدر یا تو شوخی می­کنی یا کدخدا با تو شوخی کرده!
-       منو شوخی! آخه من کی و کجا جرأت دارم شوخی کنم! آن هم با مرد کاردان و قاطعی مثل کدخدا. او هم که اهل شوخی نیست.
-       پس لابد خیلی سمج بودی. به او پیله کردی و سهمت را می­ خواستی. قصد داشته یک جوری دست به سرت کند.
-       نه به خدا. چه سهمی. کار برای ملت افتخار است برای من. سهم خواهی یعنی چه!
-       پس یا کدخدا قصد داشته تو را سرکار بذاره یا به علت مشغله زیاد یا کهولت سن فراموش کار شده.
-       بابا زشته این حرفو نزن. کدخدا سنی نداره بنده خدا. مگه چند سالشه. حالا مشغلش زیاده درست. درسته که بخشی از وقتشو برای برنامه ریزی برای ادراه جهان میذاره. قسمتی از وقتشو هم برای کمک به کشورهای دیگر اختصاص داده. ولی اصلا اهل شوخی و سر و کار گذاشتن نیست.
-       آخه مش حیدر. همین پنج سال پیش بود که کدخدا خودش دستور داد آسیاب بالا ده را به علت ناکارامدی و تحمیل هزینه زیاد بر  مردم خراب کنند. تازه اولین کلنگ را هم برای خرابیش خودش زد. بعد هم سخنگوش در یک مصاحبه آن را اعلام کرد و گفت که اصلا ساخت آسیاب در بالا ده از اساس کار اشتباهی بوده است و ما به آن نیازی نداشته و نداریم. افتتاح پروژه جدید هم که نبوده که کدخدا عادت داره هر کدوم رو چند بار افتتاح کنه!
فضول محله

کاش ارباب ما مدتی ارباب همسایه ها می شد طنز سیاسی 6

کاش همسایه­ها هم از عدالت ارباب ما بهره­مند شوند

-       مش حیدر تو چقدر نمک نشناسی بابا؟

-       سلام غضنفر. چه نمک نشناسی کرده­ام بابا که خودم بی­خبرم.

-       خب معلومه. همش از اوضاع می­نالی. می­گی رو به راه نیست. گرانی هست. تورم هست. بیکاری هست.

-       خب هست دیگه، مگر نیست!

-       دیدی گفتم نمک نشناسی!

-       آخه پدر آمرزیده مگر تو ده راه نرفتی ببینی چه خبره. مگر تازگی­ها چیزی نخریدی؟

-       ببین مش حیدر انصاف بده. ارباب این همه کار انجام داده. این همه سفر رفته. همه اطراف ده را گشته. این همه افتتاح کرده. حتی بعضی پروژه­ها را دو یا چند بار افتتاح کرده. این همه روبان بریده. بعضی از روبان­ها را چند بار بریده. این همه کلنگ زده.  این همه جاده کشیده. همه این مدت یا در حال سفر کاری بوده یا در حال کار سفری! انصاف نیست این همه خدمت خالصانه و عالی و خوب را نادیده بگیری!  مثلا تو بگو کدام ارباب تا به حال این همه وعده به مردم داده؟ کدام ارباب تا به حال چند بار کلنگ یک پروژه را به زمین زده. همین راه آهن شیراز اصفهان یا همین آب شرب قم. یا منوریل قم. کافیهک نگاه به خدمات این ارباب بیندازی و چند نگاه به کارهای ارباب­های ده­های اطراف. کدام­یک این اندازه به مردمش مهرورزیده یا برای پیشرفت و عدالت و رسیدن مردم به حقشان تلاش کرده.

-       فکر کنم دیگه مردم ما را مهرورزی و عدالت و پیشرفت بسه. وقتشه ارباب ما بره به این دهات اطراف یک مدت آن­جا کار کنه تا همه مردم آن­جا­ها هم مزه مهرورزی و عدالت و پیشرفت را بچشن!

 

همش تقصیر این حبابه طنز سیاسی 5

همش تقصیر این حبابه

مش حیدر در حال بازگشت از مزرعه­اش به ده بود که دید نوکر ارباب غضنفر نردبانی بسیار بلند را به درخت خشکی تکیه داده و رفته بالای نردبان. نردبان آن قدر بلند بود که نیمی از آن از سر درخت زده بود بیرون. غضنفر چوبی بسیار بلندی در دست داشت و میله­نوک تیزی بر سر چوب بسته بود.

-       مش حیدر: غضنفر آن بالا چه کار می­کنی؟ بابا بیا پایین نیفتی دست و پات بشکنه! حالا رفتی بالای نردبان آن چوبو چرا دسستت گرفته­ای.

-       غضنفر در حالی که تلاش می­کند نوک چوب را به چیزی روی هوا برساند: می­خوام بترکونمش.

-       چی رو.

-       همین چیز گرد رو دیگه.

-       حالا چی هست؟

-       نمی­دانم. به گمانم بعضی بهش میگن حباب.

-       مش حیدر دقت کرد دید که یک طناب خیلی بلند از یک حباب بسیار بزرگ آویخته است و سکه­ای بسیار کوچک به انتهای طناب بسته است و حباب و سکه بین هوا و زمین در ارتفاع بالا معلق است.حالا چرا می­خواهی بترکونیش؟

-       ارباب گفته همه مشکلات ده از جمله گرانی و بی­کاری و خشک­سالی و ...زیر سر همینه!

-       حالا چرا با این روش می­خواهی بترکونیش؟

-       به دستور ارباب چند راه دیگر را امتحان کردیم نشد.

-       چه راه­هایی را؟

-       اول چند نفر قوی هیکل و زورمند را آوردیم و طنابی به سکه بستیم و این چند نفر با تمام توان کشیدند ولی پایین نیامد. یک کم آمد پایین دوباره رفت بالا.

-       دیگه چه کار کردید؟

-       بعد تعداد زیادی از مردم ده را آوردیم و گفتیم همه با هم به طرف حباب فوت کنند تا شاید حباب حرکت کند و به کوه برخورد کند و بترکد ولی نشد.

-       دیگه چی؟

-       به دستور ارباب بادبادک­های زیادی درست کردیم و اطراف حباب حرکت دادیم شاید نخ آن­ها به طناب حباب گیر کند و بتوانیم آن را پایین بکشیم ولی نشد.

-       بعد چی؟

-       بعد مقدار زیادی صابون خریدیم و با آن کف زیادی درست کردیم و مقدار زیادی هم نی تهیه کردیم و از مردم خواستیم همه بیایند و حباب درست کنند و اطراف این حباب رها کنند شاید بتوانیم آن را به حرکت در بیاوریم ولی نشد.

-       بعدش چی؟

-       بعد هیچی. حالا به دستور  ارباب این نردبان بلند و این چوب بسیار دراز را تهیه کرده میله­ای نوک تیز سر آن بسته­ایم و داریم تلاش می کنیم که آن را بترکانیم.

-       راستی غضنفر اصلا کی این حباب را درست کرده و چرا؟

-       یک روز ارباب بیکار بود و برای سرگمی هوس کرده بود که تفریحی داشته باشد و حباب بازی کرد و این حباب بزرگ را درست کرد.

-       خوب چرا از تجربیات ارباب­های ده­های اطراف استفاده نمی­کنید؟

-       ارباب گفته چیز مهمی نیست. خودمان به روش ابتکاری داخلی حلش می­کنیم. علاوه بر این ارباب­های ده­های اطراف همیشه برای حل مشکلاتشون از ما کمک می­گیرند.

مشاور اعظم

20/11/1390   

ارباب هر کاری بکنه عین عدالته طنز سیاسی 4

ارباب هر کاری بکنه عین عدالته

-       هوی مش حیدر چته این قدر داد هوار راه انداختی!

-       من چمه یا ارباب.

-       دیگه چه شده مش حیدر؟ تو که همش بهانه می­گیری! ارباب هر کاری می­کنه تو یک ایرادی می­گیری.

-       من! من بهانه می­گیرم! من ایراد می­گیرم!

-       هان دیگه. پس من ایراد می­گیرم.

-       آخه من به چه کار ارباب ایراد گرفتم؟ چرا بهتان می­زنی آق غضنفر!

-       همین الان چرا این همه داد و هوار می­کنی؟

-       می­خوای بدونی چرا. دیگه به تنگ اومده­ام. از وقتی این معدن تو ده ما پیدا شده کلا اوضاع ده ما هم به ریخته؟

-       چرا مگه چی شده؟ ارباب بنده خدا بد کرده پول درآمد معدن را بین همه مردم به صورت مساوی تقسیم کرده؟ آخه کجای این کار بده؟ تو بگو کدوم ارباب تا به حال چنین کاری کرده؟ در تمام طول تاریخ ده ما فقط این ارباب این کار  را کرده. کجاش بده؟

-        ببین غضنفر! من با این سن و سال و تن علیلم شب و روز کار می­کنم که یک لقمه نون حلال به زن و بچه­ام بدم. پسر مش یعقوب با این­که جوونی سی ساله است، نه تنها هیچ وقت سر کار نمیره بل­که همه روز بغل دیوار نشسته سیگار می­کشه و می­گه و می­خنده. تازه مزاحم رفت و آمد مردم هم هست. ولی ارباب به هر دوی ما از پول معدن به صورت مساوی میده. آخر این انصافه؟

-       ببین مش حیدر اولا اون یک نفره. کم و زیاد بگیره به جایی بر نمی­خوره. دوّما جوونم هست و کلی خرج و مخارج جوونی داره که تو نداری. سوّما سر کار نمیره که نره. به خودش مربوطه. ارباب بهش پول میده که خودش درآمدش را مدیریت کنه. می­خواد بخوره. بریزه. بپاشه. به من و تو و ارباب ربطی نداره. چارما تو عقلت به این کارا قد نمیده. نه تنها این کار انصافه بل­که عین عدالته.

-       پسرای مش قنبر چطور. هم جوونند هم سر حال. هم چاق و چله­اند هم تنومند. مش حسین بنده خدا با پای لنگش میره روزی ده ساعت کارگری می­کنه ولی آن­ها اصلا کار نمی­کنند. با این حال ارباب به هر یک از آن­ها به اندازه مش حسین از پول معدن میده؟

-       مش حیدر لابد بعد هم می­خواهی از جوونای دیگه بپرسی. این چه اشکالی داره که ارباب به یک عده جوون با این که توانایی کار کردن دارند ولی کار نمی­کنند، مبلغی از پول معدن بده. به تو و مش حسین و بقیه هم که کار می­کنند که میده؟ چه اشکالی داره.

-       ببین غضنفر تو خودت را به آن راه زده­ای. اگر ارباب به کسانی که توانایی کار کردن ندارند، از پول معدن به اندازه نیازشان بده، خیلی هم خوبه. چون آن­ها هم تعدادشون کمه هم توانایی کار ندارند. ولی به کسانی که توانایی کار کردن دارند ولی کار نمی­کنند، چرا از پول معدن به آن­ها میده.

-       آخه بابا چه اشکالی داره! من که نمی­فهمم مشکلش چیه.

-       یک مشکل کوچیکش اینه که از پارسال که ارباب به همه از پول معدن میده برای کارهای ده دیگه کارگر گیر نمی­یادو کسی دیگه کار نمی­کنه. همه کارهای ده زمین مونده. مگه نمی­بینی. دوما تو ده بالا هم معدن پیدا شده. ارباب ده بالا هیچ پولی بین مردم دهش تقسیم نمی­کنه. به جای آن از پول معدن سرمایه­گذاری کرده کلی کارخانه و کارگاه و تاسیسات راه انداخته و کلی جوون را فرستاده سر کار. کار می­کنند و حقوق می­گیرند. اگر زبونم لال این معدن یک روزی تموم بشه ما با یک مشت آدم تنبل و بیکار و بیعار چه کنیم؟

-       ببین مش حیدر من همین قدر می­دونم که ارباب هر کاری بکنه نه تنها هیچ اشکالی نداره بل­که عین عدالت هم هست.

-       مشاور اعظم

ارباب همه را بلده طنز سیاسی 3

ارباب همه را بلده

-       مش حیدر: غضنفر شنیدی کلی امکانات جدید برای ده آمده

-       بله. اشکالی داره؟

-       نه. ولی برای استفاده از آنها باید کلی آدم از شهر بیاریم این­جا که آن­ها راه بندازند و اداره کنند.

-       مثلا چه چیزی را؟

-       ببین غضنفر خودت را به آن راه نزن. مثلا همین تلفن. یکی لازمه که بلد باشه آن را راه بندازه تا من و تو بتونیم اختلاط کنیم.

-       این که چیزی نیست. خود ارباب در سفر قبلی­اش به شهر یکی از آن را دیده و بلده ازش استفاده کنه.

-       برق چطور! خوب یکی باید باشه که سیم­ها را بکشه. کنتورها را نصب کنه. موتور برق روشن و خاموش کنه.

-       این هم چیز مهمی نیست. ارباب خودش بلده. شهر که بوده یک بار دیده تو فرمانداری چطور لامپ­ها را روشن و خاموش می­کنند.

-       ببین شنیدم یک چیزی آوردند که حساب و کتاب­ها را خیلی زود حساب می­کنه. یک چیزی شبیه تلویزیونه.

-       کامپیوتر را می­گی؟

-       فکر کنم اسمش همین بود.

-       ارباب این را هم بلده مش حیدر.

-       اخه چطوری؟

-       ببین خیلی ساده است. ارباب یک چرتکه قدیمی داره که از پدرش به ارث رسیده. من دیدم گاهی ارباب با آن ور میره. فکر نکنم خیلی با کامپیوتر فرق داشته باشه

-       ببین غضنفر، یک چیز جدید آمده که فکر کنم دیگه ارباب بلد نیست.

-       چه چیزی؟

-       مثلا همین آمپول زدن بخیه زدن و پانسمان کردن.

-       مش حیدر نگران نباش. ارباب آن را هم بلده.

-       آخه این را دیگه کجا یاد گرفته.

-       ماه پیش که ارباب رفته بود ده بالا. گاو ارباب آن­جا بیمار بوده. ارباب ما آن جا دیده که یکی گاوها را چطور آمپول می­زنه یاد گرفته.

مشاور اعظم

تفنگچی سابق طنز سیاسی 2

تفنگچی سابق

- غضنفر نوکر ارباب مش حیدر را دید که سوار بر الاغ چموشش دارد هن هن کنان به و با سرعت به سمت ده می­رود. از او پرسید: مش حیدر کجا با این شتاب؟

مش حیدر گفت: شنیده­ام قرار است امروز ارباب کارهای مربوط به ده را به مسئولین جدید بسپارد؟

- بله. همین طور است.

- راستی شنیده­ام ارباب تفنگچی­های سابق را مرخص کرده می­خواهد بیست نفر تفنگچی جدید استخدام کند.

- بله.

- فکر می­کنی اگر من زودتر بروم امور رسیدگی به باغ بالا را به من بسپارد؟

- آن را سپرد به یکی از تفنگچی­های سابق.

- امور خرید مواد غذایی و ما یحتاج منزلش را چطور؟

- آن را هم سپرد به یکی دیگر از آن­ها.

- کار خرید کود و بذر و دیگر مایحتاج مربوط به  کشاورزی را چطور؟

- آن را هم سپرده به یکی از تفنگچی­های سابق.

- کار رسیدگی به امور کشت و کار مزرعه­ها را چطور؟

- آن را بهم به یکی از آنان سپرده.

- کار تعمیر خانه­ها و سایه­بان­های سر باغ­ها را چطور؟

- آن را هم به یکی از آن­ها سپرده.

- امور دام­ها و رسیدگی به کار آذوقه و نگهداری و دارو و درمان آن­ها چطور؟

- مش حیدر چقدر سوال می­پرسی. آدم را گیج می­کنی؟

- جان تو می­خواهم بدانم بگو؟

- بابا جان آن را هم به یکی از آنان سپرده.

- کار لایروبی قنات و رودخانه را چطور؟

- آن را هم.

- کار تعمیر پل روی رودخانه  و راه ده را چطور؟

- آن را هم.

- کار استخرهای پرورش ماهی را چطور؟

- آن را هم. ببین مش حیدر بگذار خیالت را راحت کنم. هیچ کاری نمانده که واگذار نشده باشد.  ارباب همه کارها را به تفنگچی­های سابق سپرده.

- آخر آن­ها که بلد نیستند این کارها را انجام بدهند. آن­ها یک عمر سوکارشان با تفنگ بوده.

- این که مهم نیست خوب یاد می گیرند. مهم این است که ارباب به آنان اطمینان کامل دارند.

- چطور ارباب به آنان اطمینان پیدا کرده؟

- مش حیدر داری خودت را به آن راه می­زنی­ ها؟

- نه به خدا. چطور؟ نمی­دانم.

- ببین مش حیدر. تفنگچی­های سابق یک عمر گوش به فرمان ارباب بودند و هر چی ارباب گفته اطاعت کرده­اند. طبیعی است که با این سابقه ارباب مطئن است که حالا هم هر چه بگوید گوش می­کنند. مهم این است. کاردانی خیلی مهم نیست کم­کم تجربه می­کنند یاد می­گیرند.

- پس چرا ارباب این همه هزینه کرد و بچه­های ده را فرستاد تا بروند و کارهای مورد نیاز و مربوط به امور ده را یاد بگیرند و در آن متخصص شوند. حالا این متخصصین چه­کار کنند.

- ارباب گفته کار زیاد است. بروند کار آزاد و شخصی انجام دهند.

- کار آزاد؟ کار شخصی؟ پس آن همه هزینه چه ...

- ببین مش حیدر مواظب حرفات باش. تو که نمی­خواهی از کار بیکار بشوی!

- یک سوال دیگه مانده.

- چه سوالی؟

- چرا ارباب اعلام کرده امروز بیایید و داطلب انجام امور ده شوید. تازه گفته با داوطلبان صحبت می­کند و برای هر کاری بهترین را انخاب می­کند؟

- مش حیدر باز از آن حرف­ها زدی! معلوم است با این کار خواسته از اعتراضات احتمالی جلوگیری کند.

- غضنفر وایستا.

- دیگه چیه.

یک سوال دیگر هم دارم؟

- مش حیدر با این سوالات آخرش هم کار دست خودت می­دی هم دست من!

- ببین ارباب در گذشته این همه تفنگچی نداشت؟

- مش حیدر تو چقدر ساده­ای. خوب به هر نفر چند تا کار سپرده.

مشاور اعظم

 

هر چه بیشتر باشه ارباب خوشتره طنز سیاسی 1

 هر چه بیشتر باشه ارباب خوشتره

مش حیدر، غضنفر را دید که نفس زنان به سمت ده می­دود. پرسید: چه شده غضنفر؟

 دیشب گرگی به گله ارباب حمله کرده می­روم خبر بدهم.

حالا چه شده؟ چند تا گرگ بوده

یکی و چهار گوسفند را کشته و ده تا را زخمی کرده.

مگر سگ ارباب همراه گله نبوده.

چرا ولی کاری نکرده.

خبر را این جوری به ارباب ندهی که به سختی تنبیه می­شوی.

پس چه جوری خبر بدهم؟

بگو صد تا گرگ حمله کرده ولی سگ ارباب نود تا را تارانده و ده تا به گله رسیده و پنجاه گوسفند را کشته و صد تا را زخمی کرده­اند.

ولی این که دروغ است.

ولی تو باید آن چیزی را بگویی که ارباب خوشش می­یاد نه آن چیزی که واقعیت داره. ببین غضنفر ارباب از عدد کوچک و بی عرضگی سگش خوشش نمی یاد. اگر کم بگویی تو را به سختی تنبیه و اخراج می­کند. تعداد گرگها و گوسفندهای کشته و زخمی باید در حد و اندازه ارباب باشد.

مشاور اعظم

 

 

روش من در انتخاب نماینده یا ریاست جمهوری

روش من در انتخاب فرد مورد نظر در هر انتخابات مطالعه زندگی­نامه و ارزیابی برنامه­ها و سخنان یکایک نامزدها و به ویژه رفتار  آنان در دوران تبلیغات و شناخت آنان و نخست حذف کسانی است که نباید به آنان رأی بدهم تا از این روش به فرد منتخب مورد نظرم برسم. در بحبوحه تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری در سال 1384 شمسی من مثل همیشه نخست در حال بررسی نامزدهایی بودم که نباید به آنان رأی بدهم. روز هشتم تبلیغات انتخاباتی بود که به نام احمدی نژاد در فهرست حذفی­های من قرار گرفت. من به دلایلی با انتخاب او موافق نبودم که در این جا به دلیل آن اشاره می­کنم.

 نخست آن­که با توجه به شرح حال، سابقه تحصیلی، سابقه مدیریتی و برنامه­ها و سخنان و به ویژه رفتار اودر ایام تبلیغات انتخاباتی، وی را دارای کفایت لازم برای ریاست جمهوری نمی­دانستم. از رفتار او در آن ایام بر می­آمد که او قاعده بازی سیاسی را نمی­داند. دست کم این بازی را به طور کامل یاد نگرفته است و دلیل بی­محابا تاختن او به برخی بزرگان هم همین نقص او در بازی سیاسی بود. به او آموخته بودند که برای زود­تر رسیدن به آن بالا می­توان شانه بعضی بزرگان را نردبان خود کرد.

دوم آن­که برای او واقعا دلسوزی می­کردم. چرا که به این نتیجه رسیده بودم که افرادی او را آورده­اند تا او را آلت دست کرده به وسیله او بزرگانی را کوبیده از میدان به­در کنند تا راه را برای برنامه­های آینده خود هموار کنند و به اصطلاح موانع راه خود را برای رسیدن به مقاصد ناصواب خود از میان بردارند. از این جهت واقعا برای او متاسف بودم که خود او آن را درک نمی­کرد و همه حامیان خود را یکسان و خالص می­دید. او ندانسته سنگلاخ­های بزرگ را از سر راه دیگران بر می­داشت و خود از عمق ماجرا آگاه نبود و ساده انگارانه به مسائل نگاه می­کرد. هنوز هم چنین می­نگرد. در سفرها و سخنرانی­های مکرر دوران ریاست جمهوری اول و دوم خود نیز ثابت کرد که قاعده بازی سیاسی را نمی­داند و سیاستمدار نیست چه رسد به این­که پخته باشد. گذشت زمان باید این درس را  به او داده باشد که حامیان او همه یک دست و دارای یک هدف نبوده و نیستند.

شاید هنوز یادش باشد که چه کسانی پیشتر و بیشتر از همه از انحراف او و یارانش داد سخن می­دادند. به هر مناسبتی فریاد سر­می دادند. هم آنان که دیروز به وسیله او تا حدی هاشمی و ناطق و ... را از صحنه خارج کردند، امروز برای بیرون کردن هم او و هم آنان و هم برخی دیگر در آینده از صحنه، خود را پشت سر دیگری پنهان کرده­اند و دایه دلسوزتر از مادر شده­اند.

وی در سخنرانی خود در جمع جوانان مسلمان جهان اسلام در این هفته به وضع بازار آشفته طلا و ارز اشاره کرد و از «بازی کثیف» و دست داشتن برخی از افراد در این باره سخن گفت.

در کلیت این سخن با او موافقم که عده­ای برای نشان­دادن ناتوانی و حتی بی­کفایتی او به عمد در این بازار اخلال می­کنند. اما اگر منظور او از بعضی­ها هاشمی و هواداران او هستند، متاسفانه باید بگویم که هنوز هم اشتباه می­کند و به برخی هواداران خود بیش از حد و بی­جا اعتماد کرده است. آنان عمدا اطلاعات غلط به او داده­اند. من به او فاش می­گویم که کسانی که در این بازار عمدا و با قدرت اخلال می­کنند، دوستان سابق او هستند که البته به گمان من او هنوز آن­ها را دوست خود می­داند اما آنان از همان آغاز او را آلت دست خود دانسته و اکنون به جد قصد کنار گذاشتن او را دارند. تامل در قضیه تظاهرات و حمله به سفارت انگلیس که خود او به آن اشاره دارد برخی از اقدامات کوچک و ناچیز برخی از همان دوستان سابق است. تا این جا را خود او هم می­داند اما برخی دیگر از دوستان سابق او هم هستند که به اقدامات منفرد یا مشترک دیگری علیه او دست می­زنند. امیدوارم که او آن­ها را هم تا کنون شناخته باشد. از حمله­ها ی مکرر او به هاشمی بر می­آید که او هنوز آنان را یا دست کم همه آنها را نشناخته است. با آن­که من در هر دو دوره ریاست وی به احترام این­که رئیس جمهور کشور من است به او احترام گذاشته و در موارد بسیاری از او دفاع کرده­ام، اطمینان دارم از این نوشته من نیز ناراحت شده آن را حمل بر غرض­ورزی خواهد کرد؛ چنان­که روش اوست.

اگر داستان زیر را قبلا خوانده و در آن تامل کرده بود، به گمان قوی دوست و دشمن خود را بهتر می­شناخت و رفتار سنجیده­تری در همه این دوران از خود نشان می­داد.

ادامه نوشته

سیب سرخ

 

گویند که به روزگار  حکومت هارون عباسی روزی او و جعفر برمکی برای تفرج به باغ یکی دیگر از برمکیان رفته بودند. ضمن گشت و گذار در باغ سیب سرخ درشتی بر شاخه­ای نسبتا بلند از درختی دیدند. هارون خواست آن سیب را داشته باشد. جعفر گفت: قربان من دست­هایم را قلاب می­کنم شما بالا بروید و سیب را بچینید. هارون گفت: من می­ترسم از آن بالا بیفتم. من قلاب می­گیرم تو بالا برو. هارون قلاب گرفت و جعفر برمکی بالا رفت و چون باز هم دستش به سیب نرسید پا بر شانه هارون گذاشت و سیب را چید و به او داد و پایین آمد. صاحب باغ شاهد ماجرا بود. هنگام بیرو رفتن از باغ هارون از صاحب باغ سپاسگزاری کرد و گفت از من چیزی بخواه. وی قلم و کاغذی آورد و گفت قربان بنویسید که من با برمکیان هیچ نسبتی ندارم. هارون گفت ولی تو برمکی هستی. گفت باشد تقاضا دارم که شما به خط خودتان بنویسی که من برمکی نیستم. هارون دستخط داد و رفت.

چندی بعد که هارون فرمان قتل عام برامکه را صادر کرد، صاحب باغ را نیز گرفتند که گردن بزنند. وی دستخط خلیفه را نشان داد که نوشته برمکی نیست. ماجرا را به اطلاع هارون رساندند. او را احضار کرد و علت پرسید. صاحب باغ گفت: قربان آن روز که جعفر پا بر شانه شما گذاشت و بالا رفت من یقین کردم که به زودی با سر سقوط خواهد کرد. از این رو برای نجات جان خویش دست­خط خواستم.

فنون همسرداری 3

سلام اگر فن 1 و 2 را نخوانده ای حتما برو بخوان

حکیم ترشیز گفته است:

از همسرت صمیمانه سپاسگزاری کن حتی اگر وظیفه اش را انجام داده است.

جکیم ترشیز.

شرح: پیامبر اسلام (ص) فرموده است: کسی که مخلوق را سپاس ندارد، خالق را هم سپاس نخواهد داشت. ناسپاسی صفت ناپسندی است و سپاسگزاری صفت خداپسندی. انسان فطرتا سپاسگزار است و در برابر خوبی، کمک، همراهی، مساعدت دیگران تشکر و سپاسگزاری می کند. همه ما در برابر دیگران فردی سپاسگو و سپاسگزاریم. اما وقتی با همسرمان خودمانی می شویم کم کم یادمان می رود از او سپاسگزاری کنیم. گاهی شیطان و افراد به ظاهر دلسوز ما را وسوسه می کنند که وظیفه اش هست. تشکر نمی خواهد.

بهتر است به سخن خدا و پیامبر (ص) و بزرگان گوش کنیم نه به حرف شیطان.

بهتر است شما از کسانی باشی که کاه و کیوی نزدش به یک قیمت نیست. میان خطا کار و و ظیفه شناس تفاوت بگذاری. اگر از خطای خطا کار می گذری و او را تنبیه نمی کنی دست کم از فرد وظیفه شناس تشکر کنی. از کسی کار نیکی انجام داده سپاسگزاری کنی.

 

فنون همسرداری 2

سلام اگر فن 1 را نخوانده ای برو بخوان

حکیم ترشیز گفته است:

همیشه، همه جا، پیش همه کس از همسرت تعریف و تمجید کن. به ویژه نزد والدین، برادران، خواهران، بستگان و دوستان نزدیک و صمیمی او و خودت.

حکیم ترشیز

شرح: لازم نیست. دروغ بگویی. همسر شما مثل هر شخص دیگری خوبی هایی دارد که واقعا ستودنی است و منحصر به فرد. همان ها را بگو. ولی در تعریف و تمجید اغراق نکن. چندان که گمان کند او را مسخره می کنی. در هر کاری باید اندازه نگاه داشت. به ویژه در این کار.

خداوند به ما فرمان داده عیب های دیگران را بپوشانیم و خوبی ها  و نیکی های آنان را با زبانی فصیح و بیانی بلیغ و رسا همه جا باز گو کنیم. چه فرمان خوبی است. اگر انجامش دهی معجزه می کند. زندگی ات از این رو به آن رو می شود. خانه ات به بهشتی برین تبدیل خواهد شد.

فنون همسرداری 1

سلام بر بازدید کنندگان

حکیم ترشیز گفته است: هیچگاه همسرت را پیش دیگران سرزنش و ملامت مکن. به ویژه پیش پدر و مادرش، پدر و مادرت، بستگان و دوستان نزدیک و صمیمی.

حکیم ترشیز

شرح: آیا شما از کسانی هستی که تا فرصتی پیش می آید زبان به گله و شکایت از همسرشان می گشایند؟ پیش دیگران از همسرتان شکایت و حتی بدگویی می کنید؟ به ویژه پیش والدین، برادران و خواهران او و خودتان یا نزد دوستان مشترک و خیلی صمیمی؟ چه عادت زشتی! آیا می دانید با این کار غرور و حیثیت و شرف همسرتان را پایمال می کنید؟ این کار خود به خود زخم زبان زدن است و دل را زخم می زند. دانی که زخم شمشیر پس از مدتی به مداوا بهبود یابد اما زخم دل سال ها باقی می ماند و با هیچ دوایی خوب نمی شود. چه بسا به کینه تبدیل می شود و سر انجام بروز می کند و ویرانی به بار می آورد.

بندی

به نظر شما خواننده محترم جمله زیر در باره کدام یک از شخصیت هایی ایرانی که شما در حال حاضر می شناسید درست تر است؟

گر بزرگمهر و نوشیروان امروزه بودندی او را گرفته در دماوند به هفت بند بند کردندی که به خود و دیگران آسیب نرسانندی.

حکیم ترشیز

حضور امام رضا(ع) در ایران موجب گسترش و تحكیم تشیع شد

عضو هیات علمی جامعه المصطفی:

حضور امام رضا(ع) در ایران موجب گسترش و تحكیم تشیع شد

قم ـ عضو هیات علمی جامعة المصطفی العالمیه گفت: حضور امام رضا(ع) در ایران چه در زمان حیات و چه بعد از شهادت، موجب گسترش و تحكیم تشیع و فرهنگ ناشی از آن در سرزمین ایران شد.

'محمد الله اكبری' روز سه شنبه در گفت و گو با ایرنا افزود: حضور امام رضا(ع) به رغم مصائب زیاد برای خاندان اهل بیت(ع) ثمرات زیادی برای ایرانیان عاشق اهل بیت(ع) داشت كه این ثمرات همچنان جاری و ساری است.

وی درباره تاثیرات حضور امام رضا(ع) در ایران گفت: از دو جنبه این موضوع قابل ارزیابی و تحلیل است، جنبه اول در زمان حیات شریف ایشان است كه سه سال از 20 سال امامت ایشان در ایران گذشت و این حضور اگر چه اندك بود اما باعث توسعه و ترویج علوم مختلف دینی و غیردینی از جمله طب، ریاضیات، نجوم، فلسفه، كلام و فقه شد.

ادامه نوشته

گمشده مومن

 

 

حدیث اول:

حکمت گمشده مؤمن

الطوسي - رحمه الله - قال: أخبرنا جماعة عن أبي المفضل قال: حدثنا أبو أحمد عبيد الله بن الحسين بن إبراهيم بن العلوي النصيبي، قال: حدثني محمد بن علي بن موسى الرضا عن أبيه الرضا، عن أبيه موسى بن جعفر، عن أبيه جعفر بن محمد، عن أبيه محمد بن علي، عن أبيه عن جده قال: قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام:

« الحِكمَةُ ضالَّةُ المُؤمِنِ، فَاطلُبُوها وَ لَو عِندَ المُشرِكِ، تَكُونُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهلَها[1]

« حکمت گمشده مؤمن است، آن را بجویید هر چند نزد مشرک باشد. شما سزاوارتر به آن هستید و شایسته است که شما اهل آن باشید.»

هر کسی را گمشده­ای است و گمشده مؤمن حکمت است. از نظر امام شیعیان و مسلمانان از هر کسی سزاوارترند که حکمت بیاموزند و اهل جکمت باشند. تا آن­جا که حتی اگر حکمت نزد مشرکی هم باشد لازم است برای آموختنش نزد او کرنش و تواضع کنند تا آن را بیاموزند و بدان عمل کنند


[1] . مسند امام رضا 0ع)، ج 1، ص 306.